خرید بک لینک

انگار کودک بی غم و آسوده ی سال های دور ، به رسم وفای کودکانه اش، در من، تکرار می شود ...

باد می وزد، باران می بارد،

و مدام صدای زنگ خاطره انگیز مدرسه در گوش خیالات من ، می پیچد ...

صدای خنده و پچ پچ های کودکانه در کلاسی که پنجره اش به یک صبح روشن و طلاییِ 1ی گشوده بود ،

صدای گچی که معلم به تخته سیاه می کوبید تا حواسِ پرت مرا ، جمع تر کند ،

و صدای دسته جمعی کودکانی ، که ترانه ی "باز باران" و "صد دانه یاقوت" می خواندند ...

و مدام بوی عطر پاک کن و دفتر و کتاب های نو ، جان تازه ای به من می بخشد ...

کاش من هم شبیه کبرای کتاب ها ، در خمِ گرفتن تصمیم خودم مانده بودم و هرگز بزرگ نمی شدم .

کاش سقوط زیبای برگ های خشکِ پاییزی ، تداعی دردهای بزرگسالی ام نمیشد ،

کاش قدم زدن در خیابان های نارنجی پاییز ، گریز ناگزیری از رنج های تکراری ام نبود ...

خدایا اجازه !

می شود به کودکی ام برگردم ؟!

من از دنیایِ نفس گیرِ آدم بزرگ ها خسته ام ،

این روزها دلم بدجور هوای کودکی ام را کرده ...

بدجور ...

برچسب: نویسنده: نیما قاسمی تاريخ: يکشنبه 2 بهمن 1401 ساعت: 16:29

صفحه بندی